|
|
دوست ندارم در مورد رانندگی خودم توضیحی بدهم. امروز تصادف عجیبی کردم. ورودی یادگار جنوب از طرف نیایش کمی خیس بود؛ از آبی که اصلا" متعلق به چمنهای سمت راست راه است. مثل همیشه فرصت به این خوبی را از دست ندادم و چنان سری خوردم که بعد از سکون کامل چرخ جلوی سمت چپ داخل باغچه نشسته بود و چمنها را فوت می کرد. دقت کردید؟ ایست ماشین اصلا" عجیب نیست به شرطی که خلاف جهت اتوبان نباشد. خسارت: دو رینگ کج ،یکی کاملا" خفته در چمنها... قفل لاستیک یدکی باز نمی شد و من مانده بودم. عاقبت یکی از ماشینها ایستاد تا به من انبردست بدهد با کمی نصیحت... یدک باز نشد از او خواستم برود. ماشین بعدی یک دووی طلایی بود. جوان خوش لباس گفت که صبر کنم می رود برایم لاستیک پژوی خود را می آورد. گفتم: بی خیال! کمک در راه است. پرسید.... گفتم ماشینشان پراید است. گفت فایده ندارد و می رود لاستیک خود را می آورد. پیشنهاد من سعی بیشتر در باز کردن قفل یدک بود. زیر ماشین خوابید و لباس اتو شده اش از لباس من روغنی تر شد. پدرم رسید با پراید و البته یک لاستیک پژو! رابین هود به حساب اینکه خودش از من و پدرم کثیفتر شده است جک زد و چرخ را عوض کرد. بهت من وقتی رفت باعث شد برایم ناشناس بماند...
|
|