[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [ويديوها] [آيدين.نت فارسي]

سنگ کوچک خود را از روی تخته سنگ تکان داد و به کناری سر خورد. تخته سنگ گفت: « کجا؟» سنگ کوچک پاسخی نداد. به دوردستها رو کرد و نفسی عمیق کشید. سپس بدون اینکه به تخته سنگ نگاه کند گفت: « همیشه با من بودی ولی مرا درک نمی کردی. من دوست دارم بازی کنم ولی تو از جایت تکان نمی خوری.» تخته سنگ به درهء زیر پایشان نگریست. سنگهای ریز و درشت داشتند می غلتیدند و سر می خوردند. لابه لای علفزار می دویدند و از روی تخته سنگها می جهیدند.
- یادت نیست وقتی ایستادی دوستانت تند از کنارت رفتند؟
- یادت هست من و دوستانم چه تند می دویدیم؟
- پیش من ماندی!
- و آنها رفتند.
- ولی من همیشه بودم.
- تو دویدن بلد نیستی.
- خوب سنگینم. ماندن بلدم.
- باید بروم. می خواهم ببینم دیگران چه می کنند.
تخته سنگ خواست بگوید: «من لبه هایت را خیلی دوست دارم» ولی او رفته بود. جوری می دوید که تخته سنگ دویدنش را ببیند. کنار سنگ دیگری رسید.
- چه لبه های قشنگی!
- می دانم. تو چه خوب می دوی.
- بیا با هم بدویم.

ادامه دارد...

[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [ويديوها] [آيدين.نت فارسي]