|
|
سنگ کوچک خود را از روی تخته سنگ تکان داد و به کناری سر خورد. تخته سنگ گفت: « کجا؟» سنگ کوچک پاسخی نداد. به دوردستها رو کرد و نفسی عمیق کشید. سپس بدون اینکه به تخته سنگ نگاه کند گفت: « همیشه با من بودی ولی مرا درک نمی کردی. من دوست دارم بازی کنم ولی تو از جایت تکان نمی خوری.» تخته سنگ به درهء زیر پایشان نگریست. سنگهای ریز و درشت داشتند می غلتیدند و سر می خوردند. لابه لای علفزار می دویدند و از روی تخته سنگها می جهیدند. - یادت نیست وقتی ایستادی دوستانت تند از کنارت رفتند؟ - یادت هست من و دوستانم چه تند می دویدیم؟ - پیش من ماندی! - و آنها رفتند. - ولی من همیشه بودم. - تو دویدن بلد نیستی. - خوب سنگینم. ماندن بلدم. - باید بروم. می خواهم ببینم دیگران چه می کنند. تخته سنگ خواست بگوید: «من لبه هایت را خیلی دوست دارم» ولی او رفته بود. جوری می دوید که تخته سنگ دویدنش را ببیند. کنار سنگ دیگری رسید. - چه لبه های قشنگی! - می دانم. تو چه خوب می دوی. - بیا با هم بدویم.
ادامه دارد...
|
|