[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [وبلاگ] [آيدين.نت فارسي]

داستان کوتاه زیر خاطرهء موتور سواری دایی مرحوم من است. روحش شاد.

خورشید هنوز از افق نا هموار تهران بالا نیامده بود که سوار موتور شدم تا سر کار بروم. خیابان ولیعصر آن روز نامش پهلوی بود. در آن به سمت میدان تجریش می راندم. مردی تنها کنار خیابان منتظر تاکسی بود. اما خیابان خالی بود. فقط من می تاختم. نگه داشتم و تعارف کردم که پشت من بنشیند. قبول کرد. حتی نامش را هم نپرسیدم. راه افتادیم.
لباس من از جلو زیپ داشت و حسابی مرا از سرما حفظ می کرد اما مرد بیچاره می لرزید. باد از جلوی باز لباسش داخل می شد و از آستینهایش بیرون می رفت. لباسش حسابی چاق شده بود و تن لاغر مرد در آن گم شده بود. موتور را نگه داشتم و پیشنهاد کردم که لباسش را برعکس بپوشد. یعنی جلوی لباسش به سمت عقب باشد که باد به سینه اش نخورد. پذیرفت. دوباره راه افتادیم. تنم گرم و صورتم سرد بود. می خواستم هرچه زودتر برسم تا صورت و دستهایم را گرم کنم. نزدیک میدان تجریش احساس کردم سبکتر می روم. برگشم و دیدم او پشتم نیست. نگران شدم. دور زدم و مسیر را برگشتم تا پیدایش کنم.
انبوهی از مردم کنار خیابان جمع شده بودند. حدس زدم او را دوره کرده باشند. از موتور پیاده شدم و یکی یکی جمعیت را کنار زدم تا ببینم چه خبر است. خودش بود. گویا از حال رفته بود. مردی سرش را در میان بازوانش گرفته بود و تلاش می کرد. تا بفهمم جریان از چه قرار است کار از کار گذشته بود. سرش را صد و هشتاد درجه چرخاندند. آخر لباسش برعکس بود. فکر می کردند در اثر افتادن گردنش پیچیده است. با ترس و لرز از آنجا گریختم.
سالها بعد وقتی نام پهلوی ولیعصر شد ژیانی داشتم. صبح زود در خیابان تنها می راندم که دیدم مردی منتظر تاکسی ایستاده است. رویش به خیابان بود ولی پنجهء پاهایش به سمت پیاده رو!

[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [وبلاگ] [آيدين.نت فارسي]