[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [وبلاگ] [آيدين.نت فارسي]

باد ایستاده بود و مرگ خود را تماشا می کرد. لاله های سرخ و سنبلهای سپید و علف سبز به زردی می زدند و آفتاب زرد به سردی. سایه ای سیاه و بلند روی زمین دراز کشیده بود. دنباله اش به پای صندوقچه ای می رسید که با پارچه ای سپید چون کفن پوشیده شده بود. از درون صندوقچه صدایی می آمد که نشان از حرکت داشت. صدایی آشنا. شبیه صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه مدرسه. ناگهان دیواره ی صندوق متلاشی شد و آنچه در دلش بود در دشت ریخت. کاغذهای سپید پاره پاره و آواره در انبوهی از موریانه های سیاه شکمباره. نوشته ها از هم گسیخته بودند. اینطرف روی تکه کاغذی نوشته بود«سی». آنطرف روی کاغذ دیگری نوشته بود «مرغ».

ساعت، یازده و یازده دقیقه شب بود و با عقربه هایش خبر پیروزی می داد. بر خلاف شبهای پیش، مردک کوتاه قد از کابوس سیمرغ از خواب نپرید بلکه زیر لحاف راه راهش خزید و آن را تا زیر دماغ کوفته اش بالا کشید. لبخند مرموزانه ی حاکی از رضایتش از زیر لحاف کلفتش دیده می شد و برق چشمانش از زیر پلکهای زمختش.

[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [وبلاگ] [آيدين.نت فارسي]