[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [وبلاگ] [آيدين.نت فارسي]

استاد اقتصاد دانشگاه پای صندوق رای می رود و برگ رای خود را در میان شکاف بالای صندوق رها می کند تا تکه کاغذ چون برگی پاییزی تاب بخورد و در میان کوهی از برگ گم شود. هر برگ را یک نفر انداخته است: راننده، فروشنده، کارمند، کارگر، کشاورز، بیکار، دانشجو، کارگر، کارگر، کارمند، کارمند، کارمند، بیکار، بیکار ، بیکار...
دست خط ها ازان عده ای انگشت شمار پر سواد، بعضی باسواد، و بیشتر کم سواد است. البته هیچ بی سوادی خودش برگه اش را پر نکرده است.

هیچ تفاوتی بین رای دکتر اقتصاد و کارگر کم سواد (و البته بسیار زحمتکش و قابل احترام) وجود ندارد. دکتر اقتصاد سی سال اندیشیده است به امید اینکه جامعه آنچه او درست می پندارد را بپذیرد. کسی که او بهش رای می دهد قرار نیست حقوق کارگران را زیاد کند ولی می خواهد جلوی تورم را بگیرد.
کارگر به شخص دیگری رای داده است. امیدوار است به حقوقش ده درصد افزوده شود چون کاندیدایش قولش را داده است. خبر ندارد که این افزایش حقوق از پس تورم بیست درصدی بر نمی آید. نمی داند که این افزایش حقوق ممکن است آنقدر برای کارخانه اش گران تمام شود که او و دیگر کارگران اخراج شوند. او که درس اقتصاد نخوانده است. در بهترین شرایط پس از یکی دو سال اشتباهش را در می یابد ولی باید تا پایان چهار سال دندان بر جگر بگذارد و پرپر شدن کودکانش را از فقر و سوء تغذیه ببیند. دکتر اقتصاد کمتر ضربه می خورد. ممکن است کارگر (اگر امیدش را به کلی از دست ندهد) بیاندیشد که بار دیگر به این فرد رای نمی دهم. بیشتر احتمال دارد به کاندیدایی تازه وارد رای دهد با قولهای جدید. این تضمین نمی کند که دوباره اشتباه نکند.

رای دادن همه چه دکتر اقتصاد باشند چه بی سواد با سعی و خطا آمیخته است. دانش تنها درصد خطا را کاهش می دهد اما رای دادن بدون دانستن چون تیر انداختن در تاریکی است. آرش کمانگیر هم باشی، اگر به سوی خورشید نیمروز تیر بیاندازی به فرق سر خودت می نشیند، هرچه قویتر باشی بیشتر اوج می گیرد و بر سرت بیشتر فرو می رود! هیچکس دلش نمی خواهد هزار تومان در قمار ببازد. چگونه می شود چهار سال عمر و خوراک و مالت را ببازی و ناراحت نشوی.
داستان به اینجا که می رسد از خود می پرسیم آیا همه یک اندازه در کشور خود حق دارند؟ ایده آل گرایانه می گویم بله.
آیا همه یک اندازه حق رای دارند؟ بیشتر انسانها می گویند بله. من می گویم نه. در هیچ کشوری حق رای یکسان نیست. حتی فرانسه و هلند! اگر زیر سن قانونی باشی حق رای نداری. آنکه هشتاد سال دارد شاید تا پایان این دوره ی چهارساله (در بعضی کشورها پنج ساله) زنده هم نباشد. آنکه انتخاب می شود بیش از هر کسی در زندگی هفده ساله ها و شانزده ساله ها تاثیر خواهد داشت. بنابر این در تمام کشورهایی که انتخابات هست ،چه دموکراتیک چه غیر دموکراتیک، حق انتخاب را به کسی که «بیشتر می فهمد» می دهند نه به کسی که بیشتر تاثیر می گیرد یا بیشتر از آینده سهم می برد.

گمانم بر این بود که بر اساس عقیده ی عموم، همه حق رای یکسان دارند (یا باید داشته باشند اگر ندارند) و می خواستم با این نظریه دست و پنجه نرم کنم. حالا می بینم حق رای به سادگی از تعدادی از مردم (کم سن و سال) سلب شده است. تا حدودی هم منطقی به نظر می رسد که «بچه رای ندهد». اکنون می خواهم معیار سنجش حق رای را به نقد بکشم. یک نوجوان هفده ساله تازه دبیرستانش را تمام کرده است. درسهایی که خوانده است به روز هستند. جامعه را از پشت قاب پنجره تماشا نمی کند. در خیابانهایش راه می رود. پدر پیرش پنج کلاس سواد بیست سال پیش را سالهاست که در گذر زمان دفن کرده است. از کجا معلوم که پدر از پسر بیشتر انتخابات را بفهمد؟
چگونه پسرک ناگهان روز تولد هجده سالگیش «طبق قانون» فهم انتخابات را به دست می آورد؟ برای حل این پارادوکس نخستین راه حلی که به ذهن انسان می رسد کاهش سن شرکت در انتخابات است. این البته مساله را حل نمی کند. اگر سن شرکت در انتخابات را پانزده سالگی هم بکنیم همین مساله بر سر چهارده ساله ها پیش می آید.

قبول کنیم که تبعیض اجتناب ناپذیر است. اکنون فقط این می ماند که معیار سنجش برای این تبعیض چه باید باشد؟ در جامعه های کنونی فعلا" معیار سن است. به نظر نمی رسد سن معیار مناسبی باشد. دانش معیار مناسبتری به نظر می رسد. اما دانش را که به تنهایی نمی شود سنجید. مدرک را می شود! پرسش بعدی این است که آیا مدرک همه ی دانشگاهها یکسان است؟ رشته های مختلف چطور؟ آیا مدرک کارشناسی علوم اجتماعی هم سطح کارشناسی مهندسی شیمی است؟ برای حل یک مشکل به هزار مشکل برخوردیم. از این گذشته مدرک که فهم و شعور انسان را نشان نمی دهد.

دوباره بر می گردیم به پله نخست. حق رای فقط برای بزرگسالان و برای همه یکسان باشد. نه به این دلیل که بهترین راه است. بلکه چون این تنها راه ممکن است. به یاد داشته باشیم که اندازه گیری معیارهای کیفی بسیار دشوار و سلیقه ای است. بنابراین دستگاه این اندازه گیری بسیار فساد پذیر است. «آقای عزیز، شما طبق نظر داوران ما شعورتان در حد یک گلابی است، یک صدم حق رای خواهید داشت». «آقای آشنا، شما بسیار برجسته هستید. دکترای افتخاری هم دارید. به نظر ما شعورتان در حد یک ملت است. رای شما ضرب در هفتاد میلیون».
استفاده نکردن از دانش دکتر اقتصاد در رای گیری (با استفاده از حق رای بیشتر او) به فساد اعمال سلیقه بسیار می ارزد. عطایش را به لقایش ببخشید. جامعه های کنونی هنوز ظرفیت چنین کیفیتی را ندارند.

نا امیدانه به راه حل عملگراها بر می خوریم. می گویند آنکه دانشش بیشتر است می تواند در روشنگری مردم بیشتر کمک کند. درست هم می گویند. بروند مردم را از تاریکی بیرون بیاورند. اما این که کافی نیست. آقا اینهمه در دانشگاه درس خوانده هنوز مطلب در ملاجش فرو نرفته. در کوچه و خیابان که نمی شود مردم را روشن کرد.

هر دوره ی انتخابات که فرا می رسد افراد تازه واردی به گود می آیند که برای بیشتر مردم ناشناخته اند. بدبختانه عامه ی مردم هم چون از قبلیها ناراضیند دلشان برای تازه واردها حسابی غش می رود. نه با شناخت به لیاقتشان بلکه به خاطر تازه کاریشان. تازه کاری به خودی خود صفت مثبتی برای یک سیاستمدار نیست ولی در جامعه تبدیل به ارزش شده است. یاد داستان آن پادشاهی افتادم که سرنگونش کردند تا حکومت را به پادشاه دیگری بدهند. پادشاه کهنه در آخرین نطقش گفت: «مردم، من وقتی پادشاه شما شدم دو خمره بزرگ داشتم. با خود عهد کردم که آنها را پر از طلا کنم. حالا آنها تقریبا" پر شده اند. این کسی را که تازگی به شاهی خود انتخاب کرده اید خمره هایش خالیند!». می خواهم بگویم که همین مساله را مشکلتر هم می کند. برای شناختن کاندیداها وقت هم نداری. چگونه بشناسیشان؟ چگونه بشناسانیشان؟

خوشبختانه هنوز راه حلی وجود دارد. اگر به جای رای دادن به فرد به گروه رای بدهیم چه؟ فرد می میرد. فرد خودکشی سیاسی می کند. (توضیح اینکه خودکشی سیاسی یعنی عملی که سیاستمدار را برای همیشه بی اعتبار می کند تا وی از سیاست کناره گیری کند.) اما گروه می ماند. گروه عمر طولانی دارد. فرد در معرض وسوسه سود شخصی قرار دارد ولی گروه دست کم با چیزهای بزرگ وسوسه می شود که بعضیهایشان به سوی سود جامعه نیز هستند. خوبیش این است که چه این کاندیدا شود چه آن حزب همان حزب است. تاریخ دارد. مردم که نمی توانند همه کاندیداها را خوب بشناسند. به خصوص آنهایی را که ناگهان نرسیده به انتخابات پیدا می شوند. اما مردم می توانند دو سه تا حزب را بشناسند. می توانند با هم مقایسه شان کنند. حزب ناگهان تغییر مسیر نمی دهد. دوروییش هم کمتر است. چون گروه رازداریش سخت تر است. فرد شب خواب ثروت می بیند و روز حرف لنینی می زند.

آن شهروند کم سواد ممکن است یک بار اشتباه کند و به حزب اینطرف رای بدهد ولی دیگر اشتباهش را تکرار نخواهد کرد. به همین دلیل هم حزب به قیمت بی اعتبار شدن حاضر نیست چهار سال قدرت را به دست بیاورد. فرد حتی حاضر است اعدام شود ولی یک دقیقه فرمانروا باشد. از آن گذشته حذب همیشه آنجا هست. می شود مطالعه اش کرد. می شود شناختش. می شود شناساندش.

[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [وبلاگ] [آيدين.نت فارسي]