<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-4076084</atom:id><lastBuildDate>Mon, 03 Nov 2008 02:14:41 +0000</lastBuildDate><title>idin.net / persian / blog</title><description>I've got a strong urge to fly but I've got nowhere to fly to!</description><link>http://idin.net/persian/blog/index.htm</link><managingEditor>noreply@blogger.com (idin)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>81</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-2593142703228180049</guid><pubDate>Fri, 18 Jul 2008 06:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-07-18T02:06:11.782-04:00</atom:updated><title>انتخابات وزن دار، آری یا نه؟</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;استاد اقتصاد دانشگاه پای صندوق رای می رود و برگ رای خود را در میان شکاف بالای صندوق رها می کند تا تکه کاغذ چون برگی پاییزی تاب بخورد و در میان کوهی از برگ گم شود. هر برگ را یک نفر انداخته است: راننده، فروشنده، کارمند، کارگر، کشاورز، بیکار، دانشجو، کارگر، کارگر، کارمند، کارمند، کارمند، بیکار، بیکار ، بیکار...&lt;br /&gt;دست خط ها ازان عده ای انگشت شمار پر سواد، بعضی باسواد، و بیشتر کم سواد است. البته هیچ بی سوادی خودش برگه اش را پر نکرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ تفاوتی بین رای دکتر اقتصاد و کارگر کم سواد (و البته بسیار زحمتکش و قابل احترام) وجود ندارد. دکتر اقتصاد سی سال اندیشیده است به امید اینکه جامعه آنچه او درست می پندارد را بپذیرد. کسی که او بهش رای می دهد قرار نیست حقوق کارگران را زیاد کند ولی می خواهد جلوی تورم را بگیرد. &lt;br /&gt;کارگر به شخص دیگری رای داده است. امیدوار است به حقوقش ده درصد افزوده شود چون کاندیدایش قولش را داده است. خبر ندارد که این افزایش حقوق از پس تورم بیست درصدی بر نمی آید. نمی داند که این افزایش حقوق ممکن است آنقدر برای کارخانه اش گران تمام شود که او و دیگر کارگران اخراج شوند. او که درس اقتصاد نخوانده است. در بهترین شرایط پس از یکی دو سال اشتباهش را در می یابد ولی باید تا پایان چهار سال دندان بر جگر بگذارد و پرپر شدن کودکانش را از فقر و سوء تغذیه ببیند. دکتر اقتصاد کمتر ضربه می خورد. ممکن است کارگر (اگر امیدش را به کلی از دست ندهد) بیاندیشد که بار دیگر به این فرد رای نمی دهم. بیشتر احتمال دارد به کاندیدایی تازه وارد رای دهد با قولهای جدید. این تضمین نمی کند که دوباره اشتباه نکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رای دادن همه چه دکتر اقتصاد باشند چه بی سواد با سعی و خطا آمیخته است. دانش تنها درصد خطا را کاهش می دهد اما رای دادن بدون دانستن چون تیر انداختن در تاریکی است. آرش کمانگیر هم باشی، اگر به سوی خورشید نیمروز تیر بیاندازی به فرق سر خودت می نشیند، هرچه قویتر باشی بیشتر اوج می گیرد و بر سرت بیشتر فرو می رود! هیچکس دلش نمی خواهد هزار تومان در قمار ببازد. چگونه می شود چهار سال عمر و خوراک و مالت را ببازی و ناراحت نشوی.&lt;br /&gt;داستان به اینجا که می رسد از خود می پرسیم آیا همه یک اندازه در کشور خود حق دارند؟ ایده آل گرایانه می گویم بله.&lt;br /&gt;آیا همه یک اندازه حق رای دارند؟ بیشتر انسانها می گویند بله. من می گویم نه. در هیچ کشوری حق رای یکسان نیست. حتی فرانسه و هلند! اگر زیر سن قانونی باشی حق رای نداری. آنکه هشتاد سال دارد شاید تا پایان این دوره ی چهارساله (در بعضی کشورها پنج ساله) زنده هم نباشد. آنکه انتخاب می شود بیش از هر کسی در زندگی هفده ساله ها و شانزده ساله ها تاثیر خواهد داشت. بنابر این در تمام کشورهایی که انتخابات هست ،چه دموکراتیک چه غیر دموکراتیک، حق انتخاب را به کسی که «بیشتر می فهمد» می دهند نه به کسی که بیشتر تاثیر می گیرد یا بیشتر از آینده سهم می برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمانم بر این بود که بر اساس عقیده ی عموم، همه حق رای یکسان دارند (یا باید داشته باشند  اگر ندارند) و می خواستم با این نظریه دست و پنجه نرم کنم. حالا می بینم حق رای به سادگی از تعدادی از مردم (کم سن و سال) سلب شده است. تا حدودی هم منطقی به نظر می رسد که «بچه رای ندهد». اکنون می خواهم معیار سنجش حق رای را به نقد بکشم. یک نوجوان هفده ساله تازه دبیرستانش را تمام کرده است. درسهایی که خوانده است به روز هستند. جامعه را از پشت قاب پنجره تماشا نمی کند. در خیابانهایش راه می رود. پدر پیرش پنج کلاس سواد بیست سال پیش را سالهاست که در گذر زمان دفن کرده است. از کجا معلوم که پدر از پسر بیشتر انتخابات را بفهمد؟&lt;br /&gt;چگونه پسرک ناگهان روز تولد هجده سالگیش «طبق قانون» فهم انتخابات را به دست می آورد؟ برای حل این پارادوکس نخستین راه حلی که به ذهن انسان می رسد کاهش سن شرکت در انتخابات است. این البته مساله را حل نمی کند. اگر سن شرکت در انتخابات را پانزده سالگی هم بکنیم همین مساله بر سر چهارده ساله ها پیش می آید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبول کنیم که تبعیض اجتناب ناپذیر است. اکنون فقط این می ماند که معیار سنجش برای این تبعیض چه باید باشد؟ در جامعه های کنونی فعلا" معیار سن است. به نظر نمی رسد سن معیار مناسبی باشد. دانش معیار مناسبتری به نظر می رسد. اما دانش را که به تنهایی نمی شود سنجید. مدرک را می شود! پرسش بعدی این است که آیا مدرک همه ی دانشگاهها یکسان است؟ رشته های مختلف چطور؟ آیا مدرک کارشناسی علوم اجتماعی هم سطح کارشناسی مهندسی شیمی است؟ برای حل یک مشکل به هزار مشکل برخوردیم. از این گذشته مدرک که فهم و شعور انسان را نشان نمی دهد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره بر می گردیم به پله نخست. حق رای فقط برای بزرگسالان و برای همه یکسان باشد. نه به این دلیل که بهترین راه است. بلکه چون این تنها راه ممکن است. به یاد داشته باشیم که اندازه گیری معیارهای کیفی بسیار دشوار و سلیقه ای است. بنابراین دستگاه این اندازه گیری بسیار فساد پذیر است. «آقای عزیز، شما طبق نظر داوران ما شعورتان در حد یک گلابی است، یک صدم حق رای خواهید داشت». «آقای آشنا، شما بسیار برجسته هستید. دکترای افتخاری هم دارید. به نظر ما شعورتان در حد یک ملت است. رای شما ضرب در هفتاد میلیون». &lt;br /&gt;استفاده نکردن از دانش دکتر اقتصاد در رای گیری (با استفاده از حق رای بیشتر او) به فساد اعمال سلیقه بسیار می ارزد. عطایش را به لقایش ببخشید. جامعه های کنونی هنوز ظرفیت چنین کیفیتی را ندارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نا امیدانه به راه حل عملگراها بر می خوریم. می گویند آنکه دانشش بیشتر است می تواند در روشنگری مردم بیشتر کمک کند. درست هم می گویند. بروند مردم را از تاریکی بیرون بیاورند. اما این که کافی نیست. آقا اینهمه در دانشگاه درس خوانده هنوز مطلب در ملاجش فرو نرفته. در کوچه و خیابان که نمی شود مردم را روشن کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر دوره ی انتخابات که فرا می رسد افراد تازه واردی به گود می آیند که برای بیشتر مردم ناشناخته اند. بدبختانه عامه ی مردم هم چون از قبلیها ناراضیند دلشان برای تازه واردها حسابی غش می رود. نه با شناخت به لیاقتشان بلکه به خاطر تازه کاریشان. تازه کاری به خودی خود صفت مثبتی برای یک سیاستمدار نیست ولی در جامعه تبدیل به ارزش شده است. یاد داستان آن پادشاهی افتادم که سرنگونش کردند تا حکومت را به پادشاه دیگری بدهند. پادشاه کهنه در آخرین نطقش گفت: «مردم، من وقتی پادشاه شما شدم دو خمره بزرگ داشتم. با خود عهد کردم که آنها را پر از طلا کنم. حالا آنها تقریبا" پر شده اند. این کسی را که تازگی به شاهی خود انتخاب کرده اید خمره هایش خالیند!». می خواهم بگویم که همین مساله را مشکلتر هم می کند. برای شناختن کاندیداها وقت هم نداری. چگونه بشناسیشان؟ چگونه بشناسانیشان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه هنوز راه حلی وجود دارد. اگر به جای رای دادن به فرد به گروه رای بدهیم چه؟ فرد می میرد. فرد خودکشی سیاسی می کند. (توضیح اینکه خودکشی سیاسی یعنی عملی که سیاستمدار را برای همیشه بی اعتبار می کند تا وی از سیاست کناره گیری کند.) اما گروه می ماند. گروه عمر طولانی دارد. فرد در معرض وسوسه سود شخصی قرار دارد ولی گروه دست کم با چیزهای بزرگ وسوسه می شود که بعضیهایشان به سوی سود جامعه نیز هستند. خوبیش این است که چه این کاندیدا شود چه آن حزب همان حزب است. تاریخ دارد. مردم که نمی توانند همه کاندیداها را خوب بشناسند. به خصوص آنهایی را که ناگهان نرسیده به انتخابات پیدا می شوند. اما مردم می توانند دو سه تا حزب را بشناسند. می توانند با هم مقایسه شان کنند. حزب ناگهان تغییر مسیر نمی دهد. دوروییش هم کمتر است. چون گروه رازداریش سخت تر است. فرد شب خواب ثروت می بیند و روز حرف لنینی می زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن شهروند کم سواد ممکن است یک بار اشتباه کند و به حزب اینطرف رای بدهد ولی دیگر اشتباهش را تکرار نخواهد کرد. به همین دلیل هم حزب به قیمت بی اعتبار شدن حاضر نیست چهار سال قدرت را به دست بیاورد. فرد حتی حاضر است اعدام شود ولی یک دقیقه فرمانروا باشد. از آن گذشته حذب همیشه آنجا هست. می شود مطالعه اش کرد. می شود شناختش. می شود شناساندش.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2008/07/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-6678209243508233033</guid><pubDate>Mon, 21 Apr 2008 23:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-21T19:38:52.348-04:00</atom:updated><title>چای پیش از خواب</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;سبک متداول:&lt;br /&gt;- تو بالشی؟&lt;br /&gt;- نه! من چای کیسه ای گلدیسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غربزده:&lt;br /&gt;- تو بالشی؟&lt;br /&gt;- نوپ! تی بگم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه به دوران رسیده:&lt;br /&gt;- تو بالشی؟&lt;br /&gt;- نه خیر. نپتونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صنعتگری ادبی:&lt;br /&gt;- تو بالشی؟&lt;br /&gt;- نه. من دمشم. تو کجاشی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طلبکارانه:&lt;br /&gt;- تو بالشی؟&lt;br /&gt;- نه پس! تو بالشی(؟).&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2008/04/blog-post_21.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-6871162700664165533</guid><pubDate>Tue, 01 Apr 2008 06:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-04-01T22:30:34.488-04:00</atom:updated><title>یک حاجی بود یک گربه داشت</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;یک حاجی بود، یک گربه داشت.&lt;br /&gt;گربه اش را خیلی دوست می داشت.&lt;br /&gt;یک روز حاجی گوشتی خرید.&lt;br /&gt;گربه پرید و گوشت را خورد. &lt;br /&gt;حاجی زد و گربه را کشت.&lt;br /&gt;روی سنگ قبرش نوشت:&lt;br /&gt;یک حاجی بود، یک گربه داشت.&lt;br /&gt;گربه اش را خیلی دوست می داشت.&lt;br /&gt;یک روز حاجی گوشتی خرید.&lt;br /&gt;گربه پرید و گوشت را خورد. &lt;br /&gt;حاجی زد و گربه را کشت.&lt;br /&gt;روی سنگ قبرش نوشت:&lt;br /&gt;یک حاجی بود، یک گربه داشت.&lt;br /&gt;گربه اش را خیلی دوست می داشت....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و مردم دوست دارند به سی سال پیش بازگردند تا باز آن سی سال را سپری کنند و آرزوی بازگشت به سی سال پیش را تکرار.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2008/04/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-3213454740415691729</guid><pubDate>Thu, 27 Mar 2008 06:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-03-27T03:37:07.203-04:00</atom:updated><title>اشاره به خورشید و نگاه به انگشت اشاره</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;پس از هفت سال درس خواندن در رشته برق به کامپیوتر آنهم نه از گونه ی مهندسیش تغییر رشته دادم. رشته ی استاد من «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Haptic"&gt;هپتیک&lt;/a&gt;» است. هپتیک زمینه ای بین رشته ای است: آمیخته ای از علوم کامپیوتر، انسان شناسی، مکانیک و برق. همچنین زیرمجموعه ی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Human-computer_interaction"&gt;اچ.سی.آی.&lt;/a&gt; یا اثر متقابل انسان و رایانه است. &lt;br /&gt;معمولا" پدر و مادرم نسبت به جزئیات درسهایی که می خوانم علاقه نشان نمی دهند. بر عکس من دوست دارم از رشته ام و به طور کلی از هرچیزی که برایم جالب است حرف بزنم. البته همیشه از پیشرفت درسی و رشته ی من با خبر بوده اند اما به یاد ندارم از من خواسته باشند برایشان توضیح بدهم که کار من چیست. شاید وقتی برق می خواندم از اسمش کمتر کسی سوالی به نظرش می رسید. خوب لابد با برق و سیم و موتور برق و هرچه با برق کار می کند سر و کار داشتم! کسی فکر نمی کند شاید یکی رشته برق بخواند و کاری به پریز برق نداشته باشد بلکه فقط با فرمولهای ریاضی سر و کار داشته باشد. برگردیم به داستان رایانه ای مان. پیش از اینکه چیزی بگویم مادرم از قول پدرم گفت گویا فلسفه ی کامپیوتر می خوانم. یادم آمد که برای پدرم پرسشی مطرح کرده بودم: آیا صفحه کلید یا ماوس (که واسطه انسان و کامپیوتر اند) کیفیت دلخواه ما در انتقال اثر متقابل انسان و رایانه را دارند؟ از این مثال من به فلسفه کامپیوتر منسوب شده بودم. این سوء تفاهم را با مثال دیگری درست کردم: وسیله ای را تصور کنید که تصویر رایانه را تبدیل به شکلی برجسته می کند و این توانایی را به شخص نابینا می دهد که تصویر دیده شدنی را لمس کند. این نوعی تازه از رابطه بین انسان و رایانه است. فردای روزی که با مادرم حرف زده بودم از مادر زنم شنیدم که شنیده بود که من در رابطه با کمک به نابینایان تحقیق می کنم! &lt;br /&gt;با این مثال زدن ها انگاری انگشت اشاره به سوی خورشید می گیرم اما همه به سر انگشتم خیره می شوند به جای خورشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رابطه انسان و رایانه از راه حواس پنجگانه صورت می گیرد: بینایی، شنوایی، لامسه، بویایی و چشایی. دوتای آخری هنوز در مرحله ی آزمایشند. برای مثال تصویر رایانه ای، اینکه چه چیزی کجای صفحه باشد، بزرگی و کوچکی، پیچیدگی و سادگی ظاهری همه بر رابطه ی بینایی تاثیر دارند. &lt;br /&gt;هپتیک مجموعه ای از فناوریهاست که از راه حس لامسه به رابطه ی انسان و ماشین کمک می کنند. یکی از ساده ترین شکلهایش لرزش تلفن همراه است. شکل ساده ی دیگرش کلیدی است که زیر فشار انگشت جابه جا می شود تا بفهماند که متوجه دستور انسان شده است. حالت پیچیده تر و در حال پیشرفت هپتیک دستگاههای کنترلی ایست که هم از فشار ویا حرکت دست انسان دستورهایی به ماشین می فرستند (مثل ماوس یا جوی استیک) و هم با برگرداندن مقدار متناسبی نیرو (با نرم یا سخت شدن و یا لرزیدن و جابجا شدن) مفهوم یا پیامی را از ماشین به انسان بر می گردانند. هنگامی که یک ماوس معمولی را به انتهای صفحه نمایش می رسانید هرچه ماوس را به سمت خارج صفحه تکان دهید فلش از صفحه خارج نمی شود. در واقع گیر می کند. اما ماوس را می توانید همچنان به سوی خارج از صفحه برانید. حال تصور کنید هنگامی که فلش به انتهای صفحه می رسید ماوس در مقابل حرکت به سوی خارج از صفحه زیر دست شما مقاومت می کرد. حتی اگر حواستان به فلش نبود هم متوجه حرکت اشتباه دستتان می شدید. این هم به نابینایان کمک می کند هم بینایان. در واقع با برگرداندن مقداری از اطلاعات مربوط به عکس العمل رایانه از راههایی غیر از صفحه ی نمایش، بار سنگین انتقال اطلاعات از راه نمایش کمی سبکتر می شود. فرصت بیشتری به چشمها داده می شود تا مطلبهای بیشتری را در مدت کمتر به مغز بفرستند.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2008/03/blog-post_27.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-1249388593861770252</guid><pubDate>Tue, 18 Mar 2008 07:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-03-18T03:53:55.096-04:00</atom:updated><title>سی مرغ</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;باد ایستاده بود و مرگ خود را تماشا می کرد. لاله های سرخ و سنبلهای سپید و علف سبز به زردی می زدند و آفتاب زرد به سردی. سایه ای سیاه و بلند روی زمین دراز کشیده بود. دنباله اش به پای صندوقچه ای می رسید که با پارچه ای سپید چون کفن پوشیده شده بود. از درون صندوقچه صدایی می آمد که نشان از حرکت داشت. صدایی آشنا. شبیه صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه مدرسه. ناگهان دیواره ی صندوق متلاشی شد و آنچه در دلش بود در دشت ریخت. کاغذهای سپید پاره پاره و آواره در انبوهی از موریانه های سیاه شکمباره. نوشته ها از هم گسیخته بودند. اینطرف روی تکه کاغذی نوشته بود«سی». آنطرف روی کاغذ دیگری نوشته بود «مرغ».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت، یازده و یازده دقیقه شب بود و با عقربه هایش خبر پیروزی می داد. بر خلاف شبهای پیش، مردک کوتاه قد از کابوس سیمرغ از خواب نپرید بلکه زیر لحاف راه راهش خزید و آن را تا زیر دماغ کوفته اش بالا کشید. لبخند مرموزانه ی حاکی از رضایتش از زیر لحاف کلفتش دیده می شد و برق چشمانش از زیر پلکهای زمختش. &lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2008/03/blog-post_18.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-6879370073550325025</guid><pubDate>Mon, 03 Mar 2008 08:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-03-03T03:47:21.886-05:00</atom:updated><title>انتخابات وزن دار، آری یا نه؟</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;استاد اقتصاد دانشگاه پای صندوق رای می رود و برگ رای خود را در میان شکاف بالای صندوق رها می کند تا تکه کاغذ چون برگی پاییزی تاب بخورد و در میان کوهی از برگ گم شود. هر برگ را یک نفر انداخته است: راننده، فروشنده، کارمند، کارگر، کشاورز، بیکار، دانشجو، کارگر، کارگر، کارمند، کارمند، کارمند، بیکار، بیکار ، بیکار...&lt;br /&gt;دست خط ها ازان عده ای انگشت شمار پر سواد، بعضی باسواد، و بیشتر کم سواد است. البته هیچ بی سوادی خودش برگه اش را پر نکرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ تفاوتی بین رای دکتر اقتصاد و کارگر کم سواد (و البته بسیار زحمتکش و قابل احترام) وجود ندارد. دکتر اقتصاد سی سال اندیشیده است به امید اینکه جامعه آنچه او درست می پندارد را بپذیرد. کسی که او بهش رای می دهد قرار نیست حقوق کارگران را زیاد کند ولی می خواهد جلوی تورم را بگیرد. &lt;br /&gt;کارگر به شخص دیگری رای داده است. امیدوار است به حقوقش ده درصد افزوده شود چون کاندیدایش قولش را داده است. خبر ندارد که این افزایش حقوق از پس تورم بیست درصدی بر نمی آید. نمی داند که این افزایش حقوق ممکن است آنقدر برای کارخانه اش گران تمام شود که او و دیگر کارگران اخراج شوند. او که درس اقتصاد نخوانده است. در بهترین شرایط پس از یکی دو سال اشتباهش را در می یابد ولی باید تا پایان چهار سال دندان بر جگر بگذارد و پرپر شدن کودکانش را از فقر و سوء تغذیه ببیند. دکتر اقتصاد کمتر ضربه می خورد. ممکن است کارگر (اگر امیدش را به کلی از دست ندهد) بیاندیشد که بار دیگر به این فرد رای نمی دهم. بیشتر احتمال دارد به کاندیدایی تازه وارد رای دهد با قولهای جدید. این تضمین نمی کند که دوباره اشتباه نکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رای دادن همه چه دکتر اقتصاد باشند چه بی سواد با سعی و خطا آمیخته است. دانش تنها درصد خطا را کاهش می دهد اما رای دادن بدون دانستن چون تیر انداختن در تاریکی است. آرش کمانگیر هم باشی، اگر به سوی خورشید نیمروز تیر بیاندازی به فرق سر خودت می نشیند، هرچه قویتر باشی بیشتر اوج می گیرد و بر سرت بیشتر فرو می رود! هیچکس دلش نمی خواهد هزار تومان در قمار ببازد. چگونه می شود چهار سال عمر و خوراک و مالت را ببازی و ناراحت نشوی.&lt;br /&gt;داستان به اینجا که می رسد از خود می پرسیم آیا همه یک اندازه در کشور خود حق دارند؟ ایده آل گرایانه می گویم بله.&lt;br /&gt;آیا همه یک اندازه حق رای دارند؟ بیشتر انسانها می گویند بله. من می گویم نه. در هیچ کشوری حق رای یکسان نیست. حتی فرانسه و هلند! اگر زیر سن قانونی باشی حق رای نداری. آنکه هشتاد سال دارد شاید تا پایان این دوره ی چهارساله (در بعضی کشورها پنج ساله) زنده هم نباشد. آنکه انتخاب می شود بیش از هر کسی در زندگی هفده ساله ها و شانزده ساله ها تاثیر خواهد داشت. بنابر این در تمام کشورهایی که انتخابات هست ،چه دموکراتیک چه غیر دموکراتیک، حق انتخاب را به کسی که «بیشتر می فهمد» می دهند نه به کسی که بیشتر تاثیر می گیرد یا بیشتر از آینده سهم می برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمانم بر این بود که بر اساس عقیده ی عموم، همه حق رای یکسان دارند (یا باید داشته باشند  اگر ندارند) و می خواستم با این نظریه دست و پنجه نرم کنم. حالا می بینم حق رای به سادگی از تعدادی از مردم (کم سن و سال) سلب شده است. تا حدودی هم منطقی به نظر می رسد که «بچه رای ندهد». اکنون می خواهم معیار سنجش حق رای را به نقد بکشم. یک نوجوان هفده ساله تازه دبیرستانش را تمام کرده است. درسهایی که خوانده است به روز هستند. جامعه را از پشت قاب پنجره تماشا نمی کند. در خیابانهایش راه می رود. پدر پیرش پنج کلاس سواد بیست سال پیش را سالهاست که در گذر زمان دفن کرده است. از کجا معلوم که پدر از پسر بیشتر انتخابات را بفهمد؟&lt;br /&gt;چگونه پسرک ناگهان روز تولد هجده سالگیش «طبق قانون» فهم انتخابات را به دست می آورد؟ برای حل این پارادوکس نخستین راه حلی که به ذهن انسان می رسد کاهش سن شرکت در انتخابات است. این البته مساله را حل نمی کند. اگر سن شرکت در انتخابات را پانزده سالگی هم بکنیم همین مساله بر سر چهارده ساله ها پیش می آید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبول کنیم که تبعیض اجتناب ناپذیر است. اکنون فقط این می ماند که معیار سنجش برای این تبعیض چه باید باشد؟ در جامعه های کنونی فعلا" معیار سن است. به نظر نمی رسد سن معیار مناسبی باشد. دانش معیار مناسبتری به نظر می رسد. اما دانش را که به تنهایی نمی شود سنجید. مدرک را می شود! پرسش بعدی این است که آیا مدرک همه ی دانشگاهها یکسان است؟ رشته های مختلف چطور؟ آیا مدرک کارشناسی علوم اجتماعی هم سطح کارشناسی مهندسی شیمی است؟ برای حل یک مشکل به هزار مشکل برخوردیم. از این گذشته مدرک که فهم و شعور انسان را نشان نمی دهد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره بر می گردیم به پله نخست. حق رای فقط برای بزرگسالان و برای همه یکسان باشد. نه به این دلیل که بهترین راه است. بلکه چون این تنها راه ممکن است. به یاد داشته باشیم که اندازه گیری معیارهای کیفی بسیار دشوار و سلیقه ای است. بنابراین دستگاه این اندازه گیری بسیار فساد پذیر است. «آقای عزیز، شما طبق نظر داوران ما شعورتان در حد یک گلابی است، یک صدم حق رای خواهید داشت». «آقای آشنا، شما بسیار برجسته هستید. دکترای افتخاری هم دارید. به نظر ما شعورتان در حد یک ملت است. رای شما ضرب در هفتاد میلیون». &lt;br /&gt;استفاده نکردن از دانش دکتر اقتصاد در رای گیری (با استفاده از حق رای بیشتر او) به فساد اعمال سلیقه بسیار می ارزد. عطایش را به لقایش ببخشید. جامعه های کنونی هنوز ظرفیت چنین کیفیتی را ندارند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نا امیدانه به راه حل عملگراها بر می خوریم. می گویند آنکه دانشش بیشتر است می تواند در روشنگری مردم بیشتر کمک کند. درست هم می گویند. بروند مردم را از تاریکی بیرون بیاورند. اما این که کافی نیست. آقا اینهمه در دانشگاه درس خوانده هنوز مطلب در ملاجش فرو نرفته. در کوچه و خیابان که نمی شود مردم را روشن کرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر دوره ی انتخابات که فرا می رسد افراد تازه واردی به گود می آیند که برای بیشتر مردم ناشناخته اند. بدبختانه عامه ی مردم هم چون از قبلیها ناراضیند دلشان برای تازه واردها حسابی غش می رود. نه با شناخت به لیاقتشان بلکه به خاطر تازه کاریشان. تازه کاری به خودی خود صفت مثبتی برای یک سیاستمدار نیست ولی در جامعه تبدیل به ارزش شده است. یاد داستان آن پادشاهی افتادم که سرنگونش کردند تا حکومت را به پادشاه دیگری بدهند. پادشاه کهنه در آخرین نطقش گفت: «مردم، من وقتی پادشاه شما شدم دو خمره بزرگ داشتم. با خود عهد کردم که آنها را پر از طلا کنم. حالا آنها تقریبا" پر شده اند. این کسی را که تازگی به شاهی خود انتخاب کرده اید خمره هایش خالیند!». می خواهم بگویم که همین مساله را مشکلتر هم می کند. برای شناختن کاندیداها وقت هم نداری. چگونه بشناسیشان؟ چگونه بشناسانیشان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه هنوز راه حلی وجود دارد. اگر به جای رای دادن به فرد به گروه رای بدهیم چه؟ فرد می میرد. فرد خودکشی سیاسی می کند. (توضیح اینکه خودکشی سیاسی یعنی عملی که سیاستمدار را برای همیشه بی اعتبار می کند تا وی از سیاست کناره گیری کند.) اما گروه می ماند. گروه عمر طولانی دارد. فرد در معرض وسوسه سود شخصی قرار دارد ولی گروه دست کم با چیزهای بزرگ وسوسه می شود که بعضیهایشان به سوی سود جامعه نیز هستند. خوبیش این است که چه این کاندیدا شود چه آن حزب همان حزب است. تاریخ دارد. مردم که نمی توانند همه کاندیداها را خوب بشناسند. به خصوص آنهایی را که ناگهان نرسیده به انتخابات پیدا می شوند. اما مردم می توانند دو سه تا حزب را بشناسند. می توانند با هم مقایسه شان کنند. حزب ناگهان تغییر مسیر نمی دهد. دوروییش هم کمتر است. چون گروه رازداریش سخت تر است. فرد شب خواب ثروت می بیند و روز حرف لنینی می زند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن شهروند کم سواد ممکن است یک بار اشتباه کند و به حزب اینطرف رای بدهد ولی دیگر اشتباهش را تکرار نخواهد کرد. به همین دلیل هم حزب به قیمت بی اعتبار شدن حاضر نیست چهار سال قدرت را به دست بیاورد. فرد حتی حاضر است اعدام شود ولی یک دقیقه فرمانروا باشد. از آن گذشته حذب همیشه آنجا هست. می شود مطالعه اش کرد. می شود شناختش. می شود شناساندش.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2008/03/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-5374769825378770321</guid><pubDate>Thu, 08 Nov 2007 06:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-08T01:59:49.343-05:00</atom:updated><title>ماهی خام توجو</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;تلیفون همراهم چو ماهی به خود لرزید و من چو ماهیگیر تا زنده بود گرفتمش. پشت خط نیما بود. به ساشیمی، ماهی خام ژاپنی پز، یا نپز، دعوتمان کرد. سه شنبه شب! پذیرفتم. بالاخره باید سوشی را شروع کرد. رستوران توجو (ضم به ت و جیم). یازده سی و سه گشادراه باختری(براد وی غربی). روی سقف ساختمان «اسباب بازیها ماییم» ماشین را نگه داشتیم و روی دو پا (ضرب در ما که سه نفر بودیم) ته مانده راه را پیمودیم. پس از تشریفات جاهای گران (خفن) به سوی میز نیما راهنماییمان کردند. حسابی جا خوردیم. با اینکه رفته بودیم که غذا بخوریم! نیما تنها نبود. مانی و پدر و مادرشان هم بودند. چه رودستی خورده بودیم. این نیما «بدجوری» کارش درست است. پس از شام با جناب توجو هم عکسی خاطره انگیز انداختیم که نگویند توجو آیدین را ندید.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2007/11/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-8459099681310436886</guid><pubDate>Sun, 23 Sep 2007 05:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-09-23T01:43:00.779-04:00</atom:updated><title>دلالی ایرانی ایرانی دلال</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;هنگامی که می شنویم که هیچکس به اندازهء یک ایرانی گوش ایرانی را نمی برد بدجوری دلمان می سوزد. اگر هوشیاریمان یادمان بیاورد که گذشته از دلسوختگی برای هم میهن گوش بریده سر افکندهء هم میهنی با گوش بر هم هستیم جگر و قلوه نیز جزغاله می شوند. تعجب ندارد که عبارت چوب دو سر طلا حسابی فارسی است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان اینگونه است که ایرانی تازه وارد در بانک کانادایی حساب باز می کند. مدیر حساب این مسکین هم میهنش است. عجب!&lt;br /&gt;ماشین می خواهد بخرد، فامیل این بانکدار از قضا ماشین فروش است. به به!&lt;br /&gt;همین فامیل و آشنا از روی خیرخواهی نصیحتش می کنند که خانه بخر. اجازه نکن. دلال خانه فروش کیست؟ فامیلشان. درود!&lt;br /&gt;آقا جیبش کم کم خالی می شود. خدا نداند حسابدار که می داند. گاو بی شیر که دوشیدن ندارد. بدرود!&lt;br /&gt; گروهان خبر دار. برویم سراغ گاو بعدی.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2007/09/blog-post_23.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-5042919323336114563</guid><pubDate>Thu, 20 Sep 2007 05:55:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-09-20T02:20:26.175-04:00</atom:updated><title>موجیم</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;«موجیم که آسودگی ما عدم ماست.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا به چیزی نرسیده ام از نداشتنش می نالم و چون می یابمش از پایان جستجو. رفتن در این کوچه سخت است و ایستادن سخت تر. به پایان که نزدیک می شوم ناخودآگاه از تندی می کاهم و دست وقت کشی به هم می سایم. موج بی رمغ از بی موجی به. اوج بی تیزی از بی اوجی به.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوشته های کم عربی و تلاشگر به سوی قافیه زادن به سختی کش می آیند. سوخت بیش می خواهند و پیر پر ریش. چرخ کلمه دوزیم دوختنش نمی آید و چراغ نوشتار سوختنش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیده ام می سوزد. سوی چشمم زیر آب می رود و من کم کم به خواب.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2007/09/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-2346615715155189736</guid><pubDate>Sat, 12 May 2007 04:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-05-12T00:43:21.137-04:00</atom:updated><title>شقایق نرماندی</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;عقاید نوکانتی ازان تو&lt;br /&gt;شقایق نرماندی ازان تو&lt;br /&gt;مدرک پی اچ دی ازان من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماکارونی تمبر هندی ازان ما&lt;br /&gt;خیابان شهید قندی ازان ما&lt;br /&gt;درسهایی که بهش می خندی ازان من&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2007/05/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-116274989636177123</guid><pubDate>Sun, 05 Nov 2006 17:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-05T13:09:25.176-05:00</atom:updated><title>فوق لیسانس</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;دنبال کار می گردم. می اندیشم که این مدرک فوق لیسانس به چه درد می خورد؟&lt;br /&gt;وقتی تازه از سد کنکور رد شده بودم و به دانشکدهء فنی دانشگاه تهران وارد شده بودم یک جملهء کوتاه از سال بالاییهایم شنیده بودم که به دلم نشسته بود. وقتی از یکیشان می پرسیدی آیا فوق لیسانس خواهد گرفت یا نه، در پاسخ می گفت: «فوقش لیسانس».&lt;br /&gt;من هم گاهی چون مرغ مینا همین پاسخ را می دادم تا اینکه در کانادا فوق لیسانس خواندم و به من ثابت شد که هم من و هم سال بالاییهایم نه تنها فوق لیسانس بلکه دکترا و فوق دکترا هم خواهیم گرفت. البته من هنوز مقاومت کرده ام و دکترا نخوانده ام اما مثل من کم پیدا می شود.&lt;br /&gt;حالا دنبال کار می گردم. می دانید چه یافته ام؟ آن جملهء معروف همه جا نوشته شده است. به انگلیسی یا فرانسه!&lt;br /&gt;فوقش لیسانس می خواهند. فوق دیپلم از لیسانس هم بیشتر می خواهند. اینها کار گل نیست. اینها شغلهای جدی در شرکتهای بزرگ است. می دانم که حق دارند و آن فوق دیپلم بیش از اینهمه تحقیقات تئوریک به درد کار می خورد. بدبختانه آن دو سه تا درسی هم که خواندیم آن درس سختها بود که به درد هیچکسی نمی خورد.&lt;br /&gt;می پندارم که فوق لیسانس فقط به درد دکترا گرفتن می خورد. دکترا فقط به درد فوق دکترا گرفتن. فوق دکترا -اگر خیلی خوش شانس باشی- شاید استادیارت بکند. استادیار که شدی باید سعی کنی مردم را مافوق لیسانس و دکتر کنی.&lt;br /&gt;آن خوش شانسی که گفتم هم خیلی مهم است. فقط توجه کنید که سالانه هر دانشگاه چند دکتر در هر رشته تحویل جامعه می دهد و مقایسه کنید که به ندرت استادی بازنشسته می شود یا می میرد یا دانشگاهی کرسی به هیات علمیش اضافه می کند.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2006/11/blog-post_05.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-116236060890299898</guid><pubDate>Wed, 01 Nov 2006 05:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-01T10:58:02.963-05:00</atom:updated><title>دوباره می نویسمت بلاگ</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;دوباره، شاید سه باره، نوشتن مداوم را آغاز خواهم کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای شروع: از بیکاری متنفرم. حتی حاضرم با خرید کردن از آن فرار کنم.&lt;br /&gt;از کوتاه نوشتن ولی متنفر نیستم و از بیکاری به بلند نویسی روی نخواهم آورد.&lt;br /&gt;البته تنهایی روده درازم می کند ولی بیکاری، خیر!&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2006/11/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-115802189349742300</guid><pubDate>Tue, 12 Sep 2006 00:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-09-11T20:44:53.553-04:00</atom:updated><title>نویس</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;سالها بود که ننوشته بودم. نه نوشته بودم نه خوانده بودم. نانوشته داشتم و نگشوده بودم.&lt;br /&gt;دلتنگ که نیستم نوشتنم نمی آید و حالا دلتنگ هم نیستم. نه اینکه هربار که دلتنگ شده ام نوشتنم آمده باشد ها!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط برای اینکه نشانه ای بی هدف به دیواری میخ کنم که شاید عابری هم از کنارش نگذرد می نویسم:&lt;br /&gt;«i am getting organizized»&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2006/09/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-113202411876878911</guid><pubDate>Tue, 15 Nov 2005 02:54:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-11-14T22:08:38.780-05:00</atom:updated><title>دل شادیش بگیره</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;...سایه می گوید: «مصرع دلش آتیش بگیره را دل شادیش بگیره می شنیدم» می گویم: «زیباتر است». یادم باشد که برای دل شاعر از این پس چنین بخوانم:&lt;br /&gt;دل شادیش بگیره&lt;br /&gt;دل اون خونه خراب&lt;br /&gt;دیگه نوبت منه&lt;br /&gt;سایه اش افتاده رو آب&lt;br /&gt;بعد ما نوبت جفتای دیگه است&lt;br /&gt;روز مرگ زشت دلهای دیگه است&lt;br /&gt;ای خدا کاری نکن یادش بره که یه ماهی این پایین منتظره&lt;br /&gt;نمی خوام تنها باشم&lt;br /&gt;ماهی دریا باشم&lt;br /&gt;دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باشم&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پاره ای از سخنهای شهیار قنبری در آلبوم «حرف» گوگوش.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/11/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-112835789298881569</guid><pubDate>Mon, 03 Oct 2005 16:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-10-03T12:44:52.993-04:00</atom:updated><title>داستان موتور سواری</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;داستان کوتاه زیر خاطرهء موتور سواری دایی مرحوم من است. روحش شاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خورشید هنوز از افق نا هموار تهران بالا نیامده بود که سوار موتور شدم تا سر کار بروم. خیابان ولیعصر آن روز نامش پهلوی بود. در آن به سمت میدان تجریش می راندم. مردی تنها کنار خیابان منتظر تاکسی بود. اما خیابان خالی بود. فقط من می تاختم. نگه داشتم و تعارف کردم که پشت من بنشیند. قبول کرد. حتی نامش را هم نپرسیدم. راه افتادیم. &lt;br /&gt;لباس من از جلو زیپ داشت و حسابی مرا از سرما حفظ می کرد اما مرد بیچاره می لرزید. باد از جلوی باز لباسش داخل می شد و از آستینهایش بیرون می رفت.  لباسش حسابی چاق شده بود و تن لاغر مرد در آن گم شده بود. موتور را نگه داشتم و پیشنهاد کردم که لباسش را برعکس بپوشد. یعنی جلوی لباسش به سمت عقب باشد که باد به سینه اش نخورد. پذیرفت. دوباره راه افتادیم. تنم گرم و صورتم سرد بود. می خواستم هرچه زودتر برسم تا صورت و دستهایم را گرم کنم. نزدیک میدان تجریش احساس کردم سبکتر می روم. برگشم و دیدم او پشتم نیست. نگران شدم. دور زدم و مسیر را برگشتم تا پیدایش کنم.&lt;br /&gt;انبوهی از مردم کنار خیابان جمع شده بودند. حدس زدم او را دوره کرده باشند. از موتور پیاده شدم و یکی یکی جمعیت را کنار زدم تا ببینم چه خبر است. خودش بود. گویا از حال رفته بود. مردی سرش را در میان بازوانش گرفته بود و تلاش می کرد. تا بفهمم جریان از چه قرار است کار از کار گذشته بود. سرش را صد و هشتاد درجه چرخاندند. آخر لباسش برعکس بود. فکر می کردند در اثر افتادن گردنش پیچیده است. با ترس و لرز از آنجا گریختم.&lt;br /&gt;سالها بعد وقتی نام پهلوی ولیعصر شد ژیانی داشتم. صبح زود در خیابان تنها می راندم که دیدم مردی منتظر تاکسی ایستاده است. رویش به خیابان بود ولی پنجهء پاهایش به سمت پیاده رو!&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/10/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-112752071107616895</guid><pubDate>Fri, 23 Sep 2005 23:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-09-23T20:11:51.083-04:00</atom:updated><title>سنگ کوچک</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;سنگ کوچک خود را از روی تخته سنگ تکان داد و به کناری سر خورد. تخته سنگ گفت: « کجا؟» سنگ کوچک پاسخی نداد. به دوردستها رو کرد و نفسی عمیق کشید. سپس بدون اینکه به تخته سنگ نگاه کند گفت: « همیشه با من بودی ولی مرا درک نمی کردی. من دوست دارم بازی کنم ولی تو از جایت تکان نمی خوری.» تخته سنگ به درهء زیر پایشان نگریست. سنگهای ریز و درشت داشتند می غلتیدند و سر می خوردند. لابه لای علفزار می دویدند و از روی تخته سنگها می جهیدند.&lt;br /&gt;- یادت نیست وقتی ایستادی دوستانت تند از کنارت رفتند؟&lt;br /&gt;- یادت هست من و دوستانم چه تند می دویدیم؟&lt;br /&gt;- پیش من ماندی!&lt;br /&gt;- و آنها رفتند.&lt;br /&gt;- ولی من همیشه بودم.&lt;br /&gt;- تو دویدن بلد نیستی.&lt;br /&gt;- خوب سنگینم. ماندن بلدم.&lt;br /&gt;- باید بروم. می خواهم ببینم دیگران چه می کنند.&lt;br /&gt;تخته سنگ خواست بگوید: «من لبه هایت را خیلی دوست دارم» ولی او رفته بود. جوری می دوید که تخته سنگ دویدنش را ببیند. کنار سنگ دیگری رسید.&lt;br /&gt;- چه لبه های قشنگی!&lt;br /&gt;- می دانم. تو چه خوب می دوی.&lt;br /&gt;- بیا با هم بدویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/09/blog-post_23.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-112624511588165605</guid><pubDate>Fri, 09 Sep 2005 05:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-09-09T01:55:48.283-04:00</atom:updated><title>بهشت</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;در دنیای خداپرستان من جهنمیم. نماز می خوانند. ترس از مرگ را با خیال بهشت رام می کنند. گاهی می اندیشم که بهشت برایشان راه فرار از جهنم است. هنوز زندگی را به بهشت ترجیح می دهند. می پندارم که تناسخ و بازگشت به همین زندگی برایشان پذیرفتنی تر از بهشت است. خودم هم زندگی در آن بهشت یخ بی مزه را دوست ندارم. احساس می کنم مردم در آنجا تلاش خواهند کرد که از میوه ها و زیبایی ها لذت ببرند اما یک زندگی تکراری و بی هیجان را تجربه خواهند کرد و دچار افسردگی می شوند. یک افسردگی فراگیر. از فکر بهشت که بیرون می آیم دوباره به مردم دیندار و خداپرست می اندیشم. آنها می پندارند آنکه نماز نخواند و ایمان نداشته باشد راهی جهنم می شود. در مغز آنها تصویری از من بی ایمان هست. تصویر تقلا کردن و زجر کشیدن در جهنم. شاید چهرهء آیندهء من در خیالشان بسیار ترسناک باشد. شاید آن تصویر گاهی چون نقاب روی چهرهء زمینی من می نشیند و آنها را می ترساند. چگونه می توانند در میان ما بی ایمانها زندگی کنند؟ چگونه می توانند بعضی از ما را دوست داشته باشند ولی از زجر ما در جهنم نهراسند؟ از دید من اگر کسی ایمانش به بهشت و جهنم راسخ باشد و مرا کمی دوست داشته باشد به میزان ایمانش به آن دیار و علاقه اش به من لاجرم از بی ایمانی من می هراسد. تا کنون کسی را ندیده ام که مرا وادار کند که بلیط بهشت بخرم. ای کسانیکه دوستم دارید و خود برای بهشت رفتن برنامه ریزی کرده اید! آیا می توانید در بهشت لذت ببرید و یاد من بیفتید که شاید دارم در جهنم تجزیه می شوم و دوباره ساخته می شوم تا شیرهء جانم را موجودات زشت و نفرت انگیز بارها بنوشند و صدای زجه های من در عمق ترسناک جهنم در میان صداهای نالهء دیگر جهنمیان منعکس شود و بارها بمیرد؟ وجدان و عشقتان را در زمین به یادگار می گذارید و به بهشت رهسپار می شوید؟&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/09/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-112546602616622918</guid><pubDate>Wed, 31 Aug 2005 05:09:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-08-31T01:28:34.210-04:00</atom:updated><title>نوشتن، پریدن</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;نوشتن برایم سخت شده است. انگاری باید با تیشه بر سنگ بنویسم. می نویسم ولی از نگهداریش پشیمان می شوم. می نویسم ولی دوباره پاکش می کنم. رهایش می کنم. می گذارم اندیشه ام قبل از اینکه به دنیا بیاید در گورستان فراموشی مغزم دفن شود و از خواب و خستگی بپوسد. &lt;br /&gt;حکایت اندیشه هایم حکایت پریدن از بلندی است. بر لبهء رودخانه ای می ایستم. گامی پیش می گذارم. چشمانم را می بندم. باد موهایم را پریشان می کند. آمادهء شیرجه زدن در آب زلال و عمیق رودخانه می شوم اما پیش از پرش چشم می گشایم و به آب نگاه می کنم. آنگاه پشیمان می شوم و گام به پشت می گذارم. باید داروی این ترس از نوشتن را پیدا کنم. شاید فکر خوانده شدن نوشته هایم آنها را ناشدنی می کند. باید نخست بپرم و سپس چشم بگشایم. چشمهایم ترسو شده اند باید اختیار را از آنها بگیرم و به دستها و پاهایم بدم.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/08/blog-post_31.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-112468625793581359</guid><pubDate>Mon, 22 Aug 2005 04:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-08-22T00:50:57.940-04:00</atom:updated><title>پنجه هایش در موهای من</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;از عشقی که به موهایم می ورزد لذت می برم. تنها کسی است که موی بلندم را دوست دارد. اصلا" مرا به خاطر همین موی بلند دوست دارد. آنوقتها که موهایم کوتاه بود به من حتی نگاه هم نمی کرد. گاهی با اکراه دستی به سرم می کشید. حالا که موهایم از شانه هایم پایینتر می ایستند او همیشه یار من است. به موهایم دست می کشد. گره هایشان را باز می کند. صافشان می کند و از کنده شدنشان مثل من ناراحت می شود. صبحها بیدارش می کنم و او هم با حوصلهء تمام سرم را شانه می کند. انگار پنجه هایش برای موهای من باریک آفریده شده اند. گاهی او را با خودم به حمام می برم. وقتی زیر آب چشمهایم را می بندم او با چشمان باز تماشایم می کند و بیش از خودم از حرکت آب در موهایم شاد می شود. سادگی این عشقش همیشه مرا متعجب کرده است. شاید این عشق را از مادرم یاد گرفته باشد. آخر او قبلا" برس مادرم بود.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/08/blog-post_22.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-112382939832879749</guid><pubDate>Fri, 12 Aug 2005 06:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-08-12T02:49:58.333-04:00</atom:updated><title>بالهایش</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;روزها رو به پنجرهء اتاقم می نشیند و آرام نفسش را همراه آهی که از ته دل می کشد به بیرون از خانه می فرستد. تا زمانیکه خانه هستم دور خود می چرخد. شاد و مست. از خانه که بیرون می روم خاموش می شود. از تکاپو می افتد. تا دیرهنگام که به خانه برگردم پشت پنجرهء بسته در تاریکی مطلق به انتظارم می نشیند. &lt;br /&gt;شب از شوق بازگشت من دوباره به تکاپو می افتد. بال می زند. پرواز می کند. نسیم خنکی که از میان بالهایش بیرون می آید عرقم را خشک می کند. هنگامی که می نشینم مرا تماشا می کند. خودش هم شمع است هم پروانه. می چرخد و می چرخد. تا صبح مرا فوت می کند که مبادا گرمم نشود. خیلی دوستش دارم. پنکهء خوبی است. هم کم صدا است و هم کم مصرف.&lt;br /&gt;اکنون خوابم می آید. بروم زیر بادش بخوابم!&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/08/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-112192531984792015</guid><pubDate>Thu, 21 Jul 2005 05:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-07-21T01:56:33.983-04:00</atom:updated><title>یاد تهران از مونتریال</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;یک ساعت و نیم از نیمه شب گذشته است. سه هفته پیش تهران بودم. پیش رفقای بسیار دوست داشتنی ام. لابلای ماشینها و مردم بی نظم شهر عزیزم. جاهایی که بهشان عادت داشتم. &lt;br /&gt;چهره ها شبیه هم بودند. همه ایرانی. همه یکرنگ. خیابانها کج. کوچه ها باریک. ولی می شد جای توقف هم پیدا کرد. محل خودمان بود. ماشینها تند می رفتند ولی می شد تندتر رفت.آخر شهر خودمان بود. می شد تا صبح با کسی حرف زد. کس و کار خودمان بود دیگر. می توانستی تند و تند حرف بزنی. حرفهای درشت. خوب زبان خودمان بود. چقدر انتقاد می کردیم. کشور خودمان بود. چقدر سفر کردیم. راههای کشور خودمان را بهتر بلدیم. &lt;br /&gt;بی حس به ایران رفتم و پر احساس برگشتم. پیش از اینکه بیست و پنج ساله شوم جشنش را گرفتم که در ایران با دوستانم باشم. یادگاریهایشان بهترین چیزهاییست که تا به حال گرفته ام. اینبار با همیشه فرق می کرد. همه می خواستند بهترین چیز را به من هدیه دهند و بهتر از آن شد که خودشان و من فکرش را می کردیم. هرکس بخشی از وجودش را به من داد. پیرتر شده ام ولی از سالهای پیش خود را جوانتر حس می کنم. &lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/07/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-111874960195653098</guid><pubDate>Tue, 14 Jun 2005 11:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-06-14T07:46:41.960-04:00</atom:updated><title>مخاطب: تحريم کنندگان</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;چقدر مسخره است! مردم فکر می کنند با تحريم انتخابات مشت محکمی به حکومت می زنند. هميشه يادمان باشد که در جمهوری اسلامی دولت با حکومت متفاوت است. اين لجبازی مثل همان مرگ بر آمريکا گفتنشان است. فرياد کردند مرگ بر آمريکا. آمريکا هنوز زنده است حتی زنده تر از گذشته. حالا فرياد می زنند تحريم. دولت را که تا حدودی انتخابی بود به مخالفانشان می سپارند. مردم با تحريمشان مشتی به کسی نمی زنند. تفی می اندازند که باد مخالفی به صورت خودشان می چسباندش. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردم! آنهايی که می خواهيد بهشان دهن کجی کنيد به ريشتان می خندند. آن کانديدايی که بی عرضه می خوانيدش دست کم کرسی رياست را پر می کند تا يک سانسورچی، قاتل، زمينخوار، يا شکنجه گر رويش قرار نگيرد. بی عرضه هم نيست. سانسورچی ها سانسورش کرده اند. قاتلها همکارانش را کشته اند. شکنجه گرها حاميانش را دروغگو کرده اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنيد اگر مملکت با انتخاب يک فرد رياکار خونخوار به لجن کشيده شود مردم دنيا می فهمند که دموکراسی نيست و به دادتان می رسند؟ چقدر مغز شويی شده ايد! صدام را نديديد؟ می دانيد چقدر از مردم مثل شما را کشت؟ می دانيد چند سال بر تخت حکومت ماند؟ فکر می کنيد صدام ديگری در ايران بيايد به اين زوديها می رود؟ فکر می کنيد تا روزی که ببرندش شما را راحت رها می کند؟ شما ديوار گوشتی محافظ حاکمان خود هستيد. خود را ديوار گوشتی کسی که دشمن بسيار دارد می کنيد؟ آنهاييکه در خانهء ويلايی خود در لس آنجلس يا ونکوور نشسته اند و شما را تشويق به تحريم انتخابات می کنند چيزی در ويرانی کشور شما از دست نمی دهند. اگر ايرانتان ويرانه ای شود آنها با افتخار بر می گردند و روی اجساد شما قصر می سازند. آن وقت که در بم زلزله شد جشنها و کنسرتهايشان حتی به عقب هم نيفتاد.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/06/blog-post_14.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-111767768287607535</guid><pubDate>Thu, 02 Jun 2005 01:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-06-01T22:01:22.883-04:00</atom:updated><title>بی خوابی</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;حس بدی دارم. خيلی بد. احساس بازندگی. احساس از دست دادن چيزی که برای به دست آوردنش چيزهای بسياری را از دست داده ام. کسی درکم نمی کند. حتی بازندگان.&lt;br /&gt; يک مثلث. يک مثلث نفرت انگيز. شعر نوشتم کسی نخواند. حرف زدم کسی نشنيد. درد دل کردم کسی غصه نخورد. شبها از فکر خوابم نبرد. با سرديم مردم را آزردم. مردم گرم را سرد کردم. هرگز کسی نفهميد. هرگز کسی علتش را ندانست. هرگز کسی نخواست که بداند. هرگز کسی نخواست کمکم کند. هرگز کسی در من عميق نشد. منی که چيزی برای مخفی کردن ندارم. منی که می گذارم هر کسی مرا مطالعه کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زادگاهم غريبه ام.&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/06/blog-post.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-111753195910023553</guid><pubDate>Tue, 31 May 2005 09:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-05-31T05:32:39.106-04:00</atom:updated><title>خلايق هرچه لايق</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;چرا صفحهء شخصی و وبلاگ افرادی که مردم را به شرکت در انتخابات و طرفداری گروهی خاص که زياد مورد عنايت جناح قدرتمند نيستند دعوت می کنند فيلتر می شود ولی صفحهء کسانی که انتخابات را تحريم می کنند نمی شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا آنهاييکه اگر يار دبستانی را می خوانديم کتکمان می زدند يار دبستانی می خوانند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيشنهاد می کنم جواب سوالتان را در ايران زمين جستجو کنيد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يادم می آيد که روزی در خيابان ايران زمين با دوستانم که همگی پسر بودند و سر و وضع مرتب دانشجويی داشتيم گير يک بسيجی افتاديم. به ما گفت:‌«ديگه پاتونو تو ايران زمين نذارين». منظورش خيابان ايران زمين بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای طبقهء متوسط. محکوم به فنايی...&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/05/blog-post_31.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-4076084.post-111596795357819594</guid><pubDate>Fri, 13 May 2005 06:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2005-05-13T03:06:48.626-04:00</atom:updated><title>می تراود مهتاب</title><description>&lt;div dir="rtl"&gt;"نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب&lt;br /&gt;ای دریغا به برم می شکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستها می سایم تا دری بگشایم&lt;br /&gt;بر عبث می پایم تا به در کس آید&lt;br /&gt;در و دیوار به هم ریخته شان برسرم می شکند"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);"&gt;بخشی از شعر مهتاب سرودهء نیما یوشیج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو شاه بدی کنون شدی سربازی&lt;br /&gt;   تحریک مشو ز نیش آن همبازی&lt;br /&gt;سویش بدوی سوی دگر می تازد&lt;br /&gt;تا ناز کشی او بکند طنازی&lt;br /&gt;آثار غمت فروببر در ته دل&lt;br /&gt;گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیدین&lt;/div&gt;</description><link>http://idin.net/persian/blog/2005/05/blog-post_13.htm</link><author>noreply@blogger.com (idin)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item></channel></rss>
