|
|
شب شب، سرد و صبور فاصله های زیاد بین مشعلهای نور وقت نزدیکی آنها لحظه ای چشمان کور مغز من خسته، پوستم مثل تنور طعم آهن در دهان، مزه ی شور دستهایم روی فرمان هردو بی جان بی زور
تندیم در این مسیر امنیت است سرعت ماشین بسته از پس این نیت است ترس من از میوه های خشک بذر فقر و جور جرات بی زین گذشتن را ز من بگرفته است
سوزنی چشم مرا جایی دوخت کنجکاوی چون چراغی پر فروغ در کنار راه سوخت نیتم کمرنگ شد فاصله تا آن هدف همزمان با هر دو چشمم تنگ شد گردنم بی اختیار کم کمک چون سنگ شد حرفها وخاطرات دیگران در سر صدای زنگ شد
دخترک از کندی سرعت به طرزی مصنوعی یک آن شوخ و شنگ شد رنگ سرخ آن لبانش ناگهان پر رنگ شد
بار دیگر سرعت من شد فزون رد شدم از دخترک با باری از شرم درون شرم من از کنجکاویم نبود از قیاس ترسها بودم کبود من فقط می خواستم از جراتش پرسش کنم جراتی در من نبود که از او خواهش کنم
فاصله وقتی به پشتم بود و دائم می فزود آینه تنها نشان قصه بود مرد دیگر روی زین نزدیک شد دخترک را او ربود
آیدین – فروردین هشتاد و دو
|
|