[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [ويديوها] [آيدين.نت فارسي]

روز شد
روشنی بر شب سرد گذرا پیروز شد
نور خورشید به رویش چسبید
باغبان هم جنبید
و نسیم سبکی، در میان مژه هایش لغزید
بر تن سبز شقایق باغبان دست کشید
از تعجب لرزید

باغبان، ناگهان چشم گشود
آن گلش غنچه نبود
آن گیاه کوچک وا شده بود
باغبان خشکش زد
او چه زیبا شده بود

پس چرا این رنگی؟
پس چرا سرخ نبود؟
رنگ دریا شده بود
رنگ او بی همتا
رنگ او از سر جنگ با شقایقهای تکرنگ این دنیا

باغبان خواب نبود
بر خودش سیلی زد
از شعف چهرهء او گشت کبود
سینه اش پر شد از آواز و سرود

گل آبی به نگاهش خندید
با نگاهش پرسید
وز نگاهش سخن عشق شنید

ریشه هایش کم کم
می دویدند به خاک
ساقه هایش نمناک
آن گلک پر ز هوس
بوی او توی هوا
باغبان با ولعی، می مکیدش به نفس

همهء سقف هوا شد توسی
رنگ آبی رنگ پرهای شقایق
رقص گل در وزش باد و نسیم طوفان بود
باغبان در قایق
باغبان در تب و تاب
باغبان شد عاشق

چند روزی که گذشت
باد پاییز که شد همدم دشت
کسی از راه رسید
پسر چوپانی، روی یک اسب رشید
گله اش کوچک بود
گوسفندان سیاه، گوسفندان سپید
همه شان گشنه و زار
همه دنبال غذا
باغبان می ترسید
ز نوازشهای گردن گل دست کشید
چشمهای باغبان رنگ پرهای شقایقهای دیگر شد
و دگر خواب ندید
دگر آرام نداشت
صبر در جام نداشت

او که اسبی سبک و رام نداشت
گله و دام نداشت
باغبان آنچه که داشت
داده بود از پس گل
دگر حتی ز خودش نام نداشت
بس که لاغر شده بود
به خدا گوشت به اندام نداشت

پسرک نی می زد
با صدایی دو رگه
دم از آزادی و از می می زد
بر درختی تکیه می کرد و بساطی می ساخت
با صدایش به دل گل می تاخت
باغبان توی قمارش می باخت

پسرک نی می زد
دم از آزادی و از می می زد
گل آبی به هوس می افتاد
بوی او بر دل کس می افتاد
پسرک نی می زد هی می زد

گل دگر بویی نداشت
او بر و رویی نداشت
رنگ او کم شده بود
پر ز افسوس و کمی غم شده بود

گل دلش خواست که دامی باشد
گوسفند سبک و راحت و رامی باشد

یک شب طولانی
یک شب تاریک بارانی
باغبان غمگین بود
باغبان خوابش برد
گل به همراهش نبرد

باغبان در خوابش تنها بود
دشت رنگش شد کبود
ناگهان دستی به نزدیکش رسید
او شقایق را ربود
باغبان در خواب بر خاک زمین چنگی کشید
از چنین کابوس تلخی ناگهان از جا پرید
و شقایق را دگر پیشش ندید

دشت خالی شده بود
گله آمادهء رفتن به زمین های شمالی شده بود
پسرک، گله را هل می داد
وعدهء دشتی پر از خوردنی و گل می داد

گل آبی پا داشت
او به سوی دگری
قدمی بر می داشت
و به لذت در خاک
جای پایی می کاشت

بوی پشکل می داد
خاک بخشنده به سوی دگری قل می داد
خود کمی می فهمید
که به آن آرزویش چسبیده
با صدایی چو صدای گله
به جهان گل و خاک و باغبان می خندید

گله در خط افق پنهان شد
باغبان روی زمین را بوسید
بوی خاک و گل آبی به مشامش پیچید
باغبان بی جان شد

گله زیر قدمش خاک زمین را می کند
پسرک روی سمند
کولبارش بر پشت
دستهایش به کمند

کم کمک خاک زمین پر سنگ شد
گله توی کوچه ای تاریک و خشک و تنگ شد
آن پسر از اسب خود پایین پرید
رفت آنسوی گذر
رفت سوی آن خطر
گوسفندان بی خبر

چندتایی را گرفت
پایشان را بست بر ساق درختی سخت و سفت
مرد بی مویی رسید
او زبانش را به لبهایش کشید
سکه هایی نقره ای سوی پسر تقدیم کرد
چشمهایش را به دقت نیم کرد
آن پسر سکه به دندانش گزید
سوی دیگر گوسفندانش دوید

مرد بی مو چاقویش را تیز کرد
گردن نرم شقایق را گرفت
او دوباره چشم خود را ریز کرد

در بیابان باد تندی می وزید
خار و خاشاک زیادی بر زمینش می کشید
پیکر مردی صبور، روی خاک افتاده بود
بازوان خاک دشت
پیکرش را از محبت در میان پیچیده بود
در فضای خالی پهلوی او
یک گیاه کوچکی روییده بود

[idin.net] [music] [persian music] [videos] [gallery] [jokes] [links] [contact] [about] [آهنگها] [شعرها] [ويديوها] [آيدين.نت فارسي]